X
تبلیغات
رایتل

آرمان دانش آموزی

موضوعات تخصصی علوم انسانی و اجتماعی

چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 03:33 ب.ظ

اینک فوکو

 عباس منوچهری استاد دانشگاه تربیت مدرس

 

هابرماس یکی از عمده‌ترین مسائل تاریخ اندیشه را گسست بین نظر و عمل دانسته است. وی اندیشه ارسطوئی را شاخص پیوند این دو و اندیشه‌هابزی را سرآغاز گسست بین آن‌ها می‌داند. بحران‌های ربع آخر قرن نوزده میلادی و بحران‌های دهه 60 قرن بیستم، از جمله شاخص‌ترین تبعات چنین گسستی بوده‌اند. در قرن بیستم، علاوه بر خود ‌هابرماس، دیگر اندیشمندان اروپایی از جمله ‌هایدگر، سارتر، مارکوزه و نهایتاً فوکو و همچنین اندیشمندان غیر غربی، هم‌چون پائولو فریره، انریکو داسل و علی شریعتی، تلاش وافری در راستای برقراری پیوند مجدد بین این دو وجه مبذول کرده‌اند.

یکی از مشخصه‌های بارز این جریان فکری تجربه شخصی همین پیوند، یعنی «زیستن چونان تحقق معنای بودن»، بود. یورگن‌ هابرماس و میشل فوکو، هر دو متفکر به مقهور‌شدگی «خود» اروپائی در پایان هزاره دوم میلادی توجه دارند.‌‌ هابرماس با «مخدوش شدگی و فوکو با «مصنوع شدگی». فوکو «خودِ» مدرن اروپایی را دچار تناقضی بنیادین یافت. وی با رویکرد تاریخ فکری (که عموماً به اشتباه تاریخ فکر محسوب می‌شود) از تاریخ برای نشان دادن منشأ این تناقض بهره گرفت. وی با تبارشناسی نیچه‌ای هم‌سرشتی تاریخی «دانش» و «قدرت»، نشان داد که چگونه «سوژه» مدرن برآیند چنین پیوندی است، چه در نظر و چه در عمل. بر خلاف ‌هابرماس، او مدرنیته و روشنگری را مخدوش شده نمی‌دانست، بلکه میل به غلبه‌ورزی را از مقدمات مدرنیته می‌دانست. فوکو، تناقض را در این دید که آن‌چه «بنیاد» انگاشته می‌شد، یعنی «خود فردی» (یا شناسنده مسلط و مرجع دکارتی= سوژه)، در واقعیت تاریخی برآیند چنین مدرن شدنی، یعنی میل به غلبه بوده است.

به عبارت دیگر، فوکو «سوژه خود بنیاد» کانتی را بنیاد مدرنیته نمی‌دانست بلکه پیوند «میل به قدرت» با «دانش» را بنیاد سوژه‌گی یافت. وی آنگاه، آنگونه که مارکس هگل را بر پای نشاند و‌هایدگر دکارت را، نشان از مغلوبیت سوژه به جای «مدعای غالبیت» آن داد. وی نشان داد که چگونه نهادهای مدرن، از دولت شبانی مدرن تا بیمارستان و زندان و..، همگی در راستای همین مغلوبیت قرار داشته‌اند. تبارشناسی، تاریخ فکری خاص فوکو بود، که با عطف نظر وی به شیوه نیچه‌ای انجام گرفته است. گفتمان‌ها، کردارهای گفتمانی و نهادها و روندها... آن‌گونه تحلیل شدند که فقط تاریخ‌نگاری فکری امکان آن را به فوکو می‌داد. تاریخ فکری، امر تاریخی را همانا جریان‌های فکری می‌داند و نه معادلات سیاسی (تاریخ سیاسی) یا شیوه‌های تولید (تاریخ ماده اجتماعی = ماتریالیسم مارکس) یا تاریخ اجتماعی (زندگی و آیین‌ها و رویه‌های اجتماعی = مکتب آنال).

در تبارشناسی فوکو، تاریخ همانا دستگاه‌های فکری قدرت - مند (یعنی ذی قدرت نه فقط قوی)در مقاطع تاریخی معین، این یعنی تاریخ را چونان گفتمان دیدن. بدین ترتیب قدرت نه به یمن تملک ابزار تولید (مارکس) و نه در ید عموم مردم (آرنت) و نه منتشر در سیستم اجتماعی (پارسونز)، بلکه در / با شبکه‌های معنای مسلط که دارای قواعد و آیین‌ها و مناسبات درونی خاص که با میل به قدرت عجین‌اند، دیده شد. بنابراین، تلاش فوکو را می‌توان در مقایسه با پوپر و کوهن در فلسفه علم و کارل مانهایم در جامعه‌شناسی معرفت بهتر فهمید. پوپر، دانش را در هر زمان، تا آنجا معتبر می‌شناسد که هنوز ابطال نشده باشد. اما، فوکو می‌گوید، اعتبار دانش تا آن‌جا که بتواند سلطه خود را حفظ کند پایدار می‌ماند. تبار‌شناسی فوکو، تعبیری متفاوت از شکل‌گیری دانش در عصر مدرن و نیز نسبت آن با زندگی، قدرت و حقیقت است.

او شرایط امکان دانش‌هایی چون پزشکی، علوم انسانی روان‌پزشکی و حقوق کیفری را به شیوه‌ای متفاوت از پوپر در مورد علم یا ساینس می‌یابد. اما، به هر صورت، به قول دلاکامپانی، اصل قضیه در این‌ها نیست. بلکه «در این است که در هر جامعه انسانی، مسائلی از قبیل نابرابری ثروت و حیثیت و قدرت، میان افراد ملت نفاق می‌اندازد و زندگی کردن در هر جامعه‌ای در واقع «جنگ همه با همه» است.» در همین راستا، فوکو با بهره گرفتن از‌هایدگر، تبارِ سوژه امروزین را به آشکاری آورد. او می‌پرسد «من کیستم؟» و برای پاسخ به این پرسش به جای فلسفه سراغ تاریخ می‌رود. پاسخ وی به این پرسش پاسخی بدیع است.

وی با به آشکاری آوردن قدرت‌ورزی «نظام‌های دانایی» در عصر دانش و «تکنولوژی‌های قدرت» در عصر فناوری، «وضعیت سوژه و زندگی» در این عصر را به چالش می‌کشد. فوکو به این ترتیب وی به دو طریق بین نظر و عمل پیوند برقرار کرد: یکی با جایگزینی «تاریخ» به‌جای «هستی‌شناسی متافیزیکی» و دیگری با عصیان علیه گفتمان (دانش/قدرت) مسلط. به این معنا که، فوکو، علاوه بر تلاش برای نشان دادن مغلوب شدگی سوژه مدرن، سعی در کشف دانش مقهور و طرد شده توسط دانش‌های مسلط نیز داشته است. وی پس از آشکار کردن مقهوریت و به حاشیه رانده‌شدگی‌ها، به امکان واژگون‌سازی این سوژه مقهور پرداخت و متصور «سوژه خلاق» شد. اما در این راه عمر وی کفاف نداد.

ادوارد سعید در زمان حیات وی و رانسیر پس از وی این کار را ادامه داده‌اند. به تعبیری شاید بتوان گفت، اگر سقراط علیه باور به خود آتنی عصیان کرد، فوکو پایان تاریخ «سوژه مصنوع مدرن» را نوشت و با «اخلاق مقاومت» سر مشق جدیدی برای اندیشه عربی نگاشت و به این ترتیب، مسیری که با دیکانستراکسیون‌هایدگر شروع شد، اکنون پس از تبارشناسی فوکو به شکل مؤثری در جنبش‌های ضد سلطه به بار نشسته است. و بدین‌سان، گسستی که در سر آغاز مدرنیته بین نظر و عمل ایجاد شده بود، به سر آمد.